تبليغاتX
افکار و گفته های گوناگون من
وقتی من نوجوان بودم انقلاب شد . در محله ما ، نارمک یک پسر 18 -19 ساله ایی بود که مادرش آرایشگاه زنانه ای بنام افسون داشت و فکر میکنم شوهرش مرده بود . اسم این پسر امیر استادیان بود . پسری با قد 175 -180 با موهای بور ، چشمانی روشن و عسلی خوش تیپ و عاشق والیبال . کار و زندگی او در والیبال خلاصه می شد . هر روز به میدان ما می آمد و والیبال شرطی بازی می کرد و الحق که عالی بازی میکرد . خانه آنها در خیابانی بنام چمن شرقی طبقه بالای یک ماست فروشی بود . با دیوارهای سیمانی و یک خواهر هم داشت اون هم زیبا بود بور وسفید چند باری دیده بودمش . بعداز ظهر یکی از روزهای فکر میکنم هفتم یا هشتم یا همین حدود ولی قبل از نیمه دی ماه سال 57 بود که مردم تو خیابانها ریخته بودند و تظاهرات میکردند ما هم مانند سایر بچه خرده ها بودیم یکهوسرو صدا و فرار کنین ... و مامورین کلانتری نارمک که اون موقع در خیابان بهمن بالای هفت حوض بود حمله کردند همه فرار کردند و سکوت و صدای یکی دوگلوله آمد و بعد سکوت . نیم ساعتی گذشت و مردم با صدای دور شدن ماشینهای نظامی دوباره بیرون آمدند و سر کوچه ها که یکهو گفتند که در خیابان چمن یک نفر را با تیر زده اند همه دویدند زن و مرد ، ما هم رفتیم و دیدیم که دم خانه امیر استادیان غلغله از جمعیت . چی شده امیررا با گلوله زده اند . کجا ، چی . آره وقتی از پشت بام خانه شان سرک کشیده بود دیده بودنش وقتی برای بار دوم سر بالا میکند با گلوله درست زده بودند وسط پیشانی اش . تا آخر عمرم لحظه دیدن جنازه اش را فراموش نمیکنم خون از ناودان پشت بامشان به کوچه رسیده بود و او دراز به دراز افتاده بود وجلو پیشانیش مانند 7 باز شده بود و مغز سفیدش دیده میشد زن و مرد کوچک و بزرگ می رفتند تو و جنازه اش را می دیدند .شب تا صبح نخوابیدم معنی روح و مردن را نمیدانستم و دائما مناظر والیبال بازی هایش موی بور خوش حالتش شکاف وسط سرش و مغز سفیدش در نظرم می آمد . و اینکه مادر و خواهرش چه می کشیدند سرم از داخل گر گرفته بود یادم نمی رود نمیدانم چگونه صبح شداما بالاخره صبح آمد و دفن و کفنش را نرفتم ولی ختمش را با برادر بزرگم رفتیم بهشت زهرا . خلاصه انقلاب پیروز شد و ما هرروز فکر میکردیم که حتما اسم خیابان چمن شرقی را به امیر استادیان تغییر خواهند داد اما غافل از اینکه شغل مادرش و شاید سابقه خودش که گرچه شرور نبود ولی اهل مسجد و نماز هم نبود و فقط عاشق ورزش و والیبال بود اورا در همان زمان درصف غیر خودی ها قرار داده بود سالهای سال از آن روزگار میگذرد هنوز گاهی به پسر خوش تیپ بوری فکر میکنم که مادرش آرایشگر بود و خودش در انقلاب کشته شد و تنها شهید همان محله بود ولی هیچگاه کسی از خانواده اش دلجویی نکرد وخودش نیز نامی بر خیابانی پیدا نکرد و در دلم گاهی از این همه مظلومیت می گریم . و امروز ۲۱ بهمن ۱۳۸۵ وقتی به تلویزیون نگاه می کردم دیدم انقلاب ما از همان بدو پیدایش خودی و غیر خودی داشت و همه غافل بودند وداغ و این شعر که نمیدانم سروده کیست را به روح او تقدیم میکنم :

نام و نشانی بر سنگ نمیخواهم

و زیوری جز زلف سبزه ها

فقط گاه گاهی بیاد دلم

 فانوسی روشن

                 کنار پنجره بگذارید .

+ نوشته شده توسط وب نگار در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت |
 

      در تابستان سال ۱۳۸۴ دولت نهم کارش را هم زمان با شیوع

بیماری وبا آغاز کرد . در اواخر سال ترس از بیماری شوم آنفولانزای مرغی

 بر کشور سایه افکند .

در آغاز سال ۱۳۸۵ کشور به ورطه سقوط در گرانی و تورم افتاد

و در طی سال ۱۳۸۵  مردم دچار بیماری شدید فقر و فلاکت شدند .

که از بین برنده انسانیت و اخلاقیات  می باشد . 

اینک که به پایان سال ۱۳۸۵ نزدیک میشویم علاوه بر تمامی

این مصیبتها و بدبختی های عظیم که گریبان  مردم را گرفته است ،

خطر جنگ و تجزیه کشور را هم باید به آن اضافه  کرد .

که مثل روز روشن است جز تباهی و سیاهی و نیستی هیچ به ارمغان نمی آورد .

اینک

سهم ما و گذشته گان هیچ ،  که تاوان  انقلاب احمقانه مان  را سالهاست  ،

 می دهیم   ،  اما 

 سهم فرزندان و کودکان ایران از آینده چیست ؟

کسانی که نمی دانند

روح ا... موسوی خمینی که بود و چه کرد .

خامنه ایی ولی امر مسلمین جهان است .

و احمدی نژاد کیست .

کودکانی که فقط می خواهند مثل همه کودکان دنیا باشند

و از بودنشان در جهان سهم ببرند .

ای دریغ ،  ای دریغ  و درد  .

+ نوشته شده توسط وب نگار در شنبه 1385/11/07 و ساعت |

باغ مظفر را همه دیده اید .

باعی در کوچه بن بستی دور از هیاهو و دنیای بیرون  شهر .

مکانی  که بویی از تکنولوژی و پیشرفت  به خود ندیده است و

باغ مظفر را همه دیده اید .

باعی در کوچه بن بستی دور از هیاهو و دنیای بیرون  شهر .

مکانی  که بویی از تکنولوژی و پیشرفت  به خود ندیده است و

 در دنیای کاملا بسته ،  آدمها روزگار می گذرانند .

این باغ   یک آقای بزرگ ( خان مظفر )  دارد  که حرف فقط حرف اوست و لاغیر .

حتی غذا خوردن هم با اجازه  اوست .  (عذا می خوریییییم . )

آدمها یا سوگولی هستند و خودی  ( فروغ )  یا مجیزگویند ( وکیل و مشاور )

 یا  بی شخصیت و توسری  خور ( کامران) که  انسانی است تحصیل کرده

 که اهل صلح است و تدبیر و نماینده قشر روشنفکر

و متوسط  ، وبقیه در رده حیف نان  !

او افرادی دارد لات و لمپن  که در موقع لزوم می توانند آشوب و بلوا بپا کنن ویا

برای کمک به  خان مظفر معرکه ها را فروبنشانند .

در این باغ کسان دیگری هم هستند که خود را شریک خان مظفر می دانند و با او ستیز دارند .

باغ مظفر هیچ ربطی به دنیای بیرون ندارد . 

 از اخبار و حوادث بیرون چیزی به داخل نمی آید

باغی کاملا" محصور چه از نظر فیزیکی با دیوارهایش و چه از نظر غیر فیزیکی که

اسیر قید و بند سنت است در تقابل با مدرنیته .

زنها بجای  شناخت حقوق خود به ستیز با یکدیگر  و پز دهی  مشغولند .

اهل خانه باید لباسهای مخصوص تن کنند .

بردبار و خانواده اش اگر چه امروزیند ولی شدیدا" 

 نفهم و شلخته و بی نظم  و تازه به دوران رسیده .

او مدیر شرکتی است همانند سایر مدیران شرکتهای دیگر

 پی دلمشغولی ها و سرگرمی هایش .

 

 

حال این باغ را با کل ایران مقایسه کنید .

کشوری  بن بست در این جهان وسیع که هیچ ارتباط

کامل و خوبی با جایی ندارد .

با فقه کهنه که جوابگوی نیاز امروز بشر نیست  اداره میشود .

دارای  ولی فقیهی است  که همانند خان مظفر در هر امری دخیل است

 وتصمیم  می گیرد .

( اتمی میشویییییم ، صلح می کنییییییم ، رابطه برقرار نمی کنییییییم ، کوتاه می آیییییم .... )

اخیرا هم که ولی فقیه تصمیم گرفته است

 لباسی ملی آنگونه که خود می پسندد برای مردم تدارک بییند .

هر که مجیز گو تر است مقرب تر و هرکه دورتر تو سری خورتر است .

انصار و حقوق بگیران آن حضرت هم هستند 

 کسانی که در موقع لزوم هر کاری انجام میدهند

هم موج درست می کنند و هم معرکه می خوابانند .

بر همه چیز  گردی از کهنگی  پاشیده اند و تکنولوژیشان نا کارآمد و کهنه  شده است .

اخلاقیات و معنویات هم کالای بی ارزشی است .

در این کشور کسان دیگری خود را شریک ولی فقیه می دانند و با او در ستیز پنهانی انند .

دنیای بیرون ربطی به ایران ندارد .

مدیران آن بسان بردبار کاریکاتوری از مدیر هستند و در پی گرفتاری ها و 

 چهارتا کردن دوتایشان هستند .  و خانواده هایشان هم مثل خانواده بردبار .

کشوری که نمیدانیم سنتی هستیم یا مدرن و

 درگیر و دار مدرنیته و سنت دست وپا می زنیم .

و ...

در این مورد بسیار می توان نوشت که این سریال قصه  ایران است و فقه و

 ولی فقیه و ایرانی و اخلاقیاتش .

 

راستی نقش احمدی نژاد در این سریال  چه می تواند باشد؟

من  جز نقش قل مراد  نقشی فراخور حال او نیافتم  .

 

+ نوشته شده توسط وب نگار در سه شنبه 1385/11/03 و ساعت |