تبليغاتX
افکار و گفته های گوناگون من
به یک سوال ساده من پاسخ دهید :

ابتدا انسان بوجود آمد یا ایدئولوژی ؟ و کدام بر دیگری ارجح است ؟

در کجا و کدام کتاب آسمانی  خلقت زمین و آسمان و هر آنچه در آن است

بر تقدم و ارزشمندی ایدئولوژی بر سایر امور و موجودات  تاکید شده است ؟

تقدم هزاران ساله خلق انسان بر کشف یا ابداع  ایدئولوژی توسط همین انسان نشانه

 ارزشمندی بسیار انسان از ایدئولوژی  نیست ؟

به اعتقاد من  ایدئولوژی بعنوان یک ابزار برای رسیدن به کمال است اما خودِ کمال نیست .

و آدمی با اختیار آفریده شده است تا راه کمال را خود بیابد و انتخاب کند .

چنانچه خداوند در قرآن می گوید : لا اکراه فی الدین .

حالا چرا همین انسان که ارزشی برابر جانشینی خداوند بر زمین دارد ،

باید قربانی ایدئولوژی شود تا آن ایدئولوژی همیشه برقرار و بر صدر بماند ؟

 پس  ارزش و کرامت  انسان چه میشود ؟

تا کی باید برای ایدولوژی قربانی بدهیم و زیر دست و پای آن جان بدهیم تا

گزندی به آن نرسد و همشه بر فراز بماند ؟

 

+ نوشته شده توسط وب نگار در یکشنبه 1386/04/10 و ساعت |
وقتی من نوجوان بودم انقلاب شد . در محله ما ، نارمک یک پسر 18 -19 ساله ایی بود که مادرش آرایشگاه زنانه ای بنام افسون داشت و فکر میکنم شوهرش مرده بود . اسم این پسر امیر استادیان بود . پسری با قد 175 -180 با موهای بور ، چشمانی روشن و عسلی خوش تیپ و عاشق والیبال . کار و زندگی او در والیبال خلاصه می شد . هر روز به میدان ما می آمد و والیبال شرطی بازی می کرد و الحق که عالی بازی میکرد . خانه آنها در خیابانی بنام چمن شرقی طبقه بالای یک ماست فروشی بود . با دیوارهای سیمانی و یک خواهر هم داشت اون هم زیبا بود بور وسفید چند باری دیده بودمش . بعداز ظهر یکی از روزهای فکر میکنم هفتم یا هشتم یا همین حدود ولی قبل از نیمه دی ماه سال 57 بود که مردم تو خیابانها ریخته بودند و تظاهرات میکردند ما هم مانند سایر بچه خرده ها بودیم یکهوسرو صدا و فرار کنین ... و مامورین کلانتری نارمک که اون موقع در خیابان بهمن بالای هفت حوض بود حمله کردند همه فرار کردند و سکوت و صدای یکی دوگلوله آمد و بعد سکوت . نیم ساعتی گذشت و مردم با صدای دور شدن ماشینهای نظامی دوباره بیرون آمدند و سر کوچه ها که یکهو گفتند که در خیابان چمن یک نفر را با تیر زده اند همه دویدند زن و مرد ، ما هم رفتیم و دیدیم که دم خانه امیر استادیان غلغله از جمعیت . چی شده امیررا با گلوله زده اند . کجا ، چی . آره وقتی از پشت بام خانه شان سرک کشیده بود دیده بودنش وقتی برای بار دوم سر بالا میکند با گلوله درست زده بودند وسط پیشانی اش . تا آخر عمرم لحظه دیدن جنازه اش را فراموش نمیکنم خون از ناودان پشت بامشان به کوچه رسیده بود و او دراز به دراز افتاده بود وجلو پیشانیش مانند 7 باز شده بود و مغز سفیدش دیده میشد زن و مرد کوچک و بزرگ می رفتند تو و جنازه اش را می دیدند .شب تا صبح نخوابیدم معنی روح و مردن را نمیدانستم و دائما مناظر والیبال بازی هایش موی بور خوش حالتش شکاف وسط سرش و مغز سفیدش در نظرم می آمد . و اینکه مادر و خواهرش چه می کشیدند سرم از داخل گر گرفته بود یادم نمی رود نمیدانم چگونه صبح شداما بالاخره صبح آمد و دفن و کفنش را نرفتم ولی ختمش را با برادر بزرگم رفتیم بهشت زهرا . خلاصه انقلاب پیروز شد و ما هرروز فکر میکردیم که حتما اسم خیابان چمن شرقی را به امیر استادیان تغییر خواهند داد اما غافل از اینکه شغل مادرش و شاید سابقه خودش که گرچه شرور نبود ولی اهل مسجد و نماز هم نبود و فقط عاشق ورزش و والیبال بود اورا در همان زمان درصف غیر خودی ها قرار داده بود سالهای سال از آن روزگار میگذرد هنوز گاهی به پسر خوش تیپ بوری فکر میکنم که مادرش آرایشگر بود و خودش در انقلاب کشته شد و تنها شهید همان محله بود ولی هیچگاه کسی از خانواده اش دلجویی نکرد وخودش نیز نامی بر خیابانی پیدا نکرد و در دلم گاهی از این همه مظلومیت می گریم . و امروز ۲۱ بهمن ۱۳۸۵ وقتی به تلویزیون نگاه می کردم دیدم انقلاب ما از همان بدو پیدایش خودی و غیر خودی داشت و همه غافل بودند وداغ و این شعر که نمیدانم سروده کیست را به روح او تقدیم میکنم :

نام و نشانی بر سنگ نمیخواهم

و زیوری جز زلف سبزه ها

فقط گاه گاهی بیاد دلم

 فانوسی روشن

                 کنار پنجره بگذارید .

+ نوشته شده توسط وب نگار در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت |